تقدیر از دولت ممنوع، سرزمین مسلمانان غرق در امنیت است
پس بگذار این شعر را به پاس کتابی که از دست قحطی آفرینان حوزه نشر به سلامت در رفته است، تقدیم همان تصمیم گیرانی کنم که پای مجوز انتشار این کتاب را امضاء کرد ه اند،
شب شعری هم اگر برگزار شود، بی هیچ غروری میروم٬ این شعرها را تقدیم شان میکنم و از آنان تقدیر میکنم که گذاشتهاند این شعرها از سال 1385 تاکنون در کشوری که میپنداریم «آزادی بیان» در آن بیمار است، نفس بکشد. خوب گوش کنید تا برایتان بخوانم و تردید نکنید که این شعرها در همین فصل داغ سفرهای استانی و گم شدن های مکرر علی نیکو نسبتی٬ اسانلو٬ عزیزی٬ روناک صفار زاده٬ «حسن» و چه میدانم همه کسانی که تا سوالی میپرسند، یکهو غیب شان میزند هی از این زندان به آن بازداشتگاه و از این قاضی به آن قاضی میروند، به بازار آمده است :
و هنگام دیدار از محله ما فرمود:
«شکایتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گویید
و از هیچکس نترسید!
که زمانة هراس گذشته است.»
دوست من ــ حسن ــ گفت:
«عالی جناب!
گندم و شیر چه شد؟
تأمین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان میبخشد؟
عالیجناب!
از این همه
هرگز، هیچ ندیدم!»
رئیس اندوهگنانه گفت:
«خدا مرا بسوزاند!
آیا همة این ها در سرزمین من بوده است؟!
فرزندم!
سپاسگزارم
که مرا صادقانه آگاه کردی،
به زودی نتیجة نیکو خواهی دید.»
سالی گذشت
دوباره رئیس را دیدم،
فرمود:
«شکایتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گویید
و از هیچکس نترسید!
که زمانة هراس گذشته است.»
هیچکس شکایتی نکرد،
من برخاستم و فریاد زدم:
«شیر و گندم چه شد؟
تأمین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن داروی بینوایان را به رایگان میدهد؟
و با عرض پوزش، عالیجناب!
دوست من حسن
چه شد؟»
مصیبت
آه، اگر حاکمان سرزمینم میدانستند،
که من کیستم!
آه، اگر میدانستند،
شب و روز
برای طول عمرم دعا میکردند!
آیا من مجنونم؟
آری، میدانم
و میدانم که شعرهایم جنون است
اما اگر «من» نبودم،
و اگر این «شعرها» نبود،
حاکمان چه میکردند؟
اگر من شعر نمینوشتم،
خبرچینان چگونه روزگار میگذراندند؟
واگر من به حاکمان دشنام نمیدادم،
چه کسی را دستگیر میکردند؟
و اگر من زنده دستگیر میشدم،
از چه کسی بازجویی میکردند؟
برای چه صدای دادستان طنینانداز میشد؟
و قاضیان چه کاره بودند؟
و بر چه کسی حکم میراندند؟
و اگر مرا زندانی نمیکردند،
درهای زندان به روی چه کس گشوده میشد؟
و همه اینها مصیبت است!
آنان بازوان حکومتاند
و اگر من
زنده نباشم،
بر باد میرود.
من میدوم
و در پیام
خبرچین و پلیس و زندانبان و جلاد و خدمتکار و منشی و دربان و قاضی
میدوند!
همه آنان به نامه من شاغلاند
همه آنان از صدقه شعر من
نان میخورند
آه، اگر حاکمان فرزانه سرزمینم میدانستند!
آه، اگر میدانستند،
که در غیاب جنون من
عاطل و باطلاند،
تاجشان را زیر پا میانداختند
و به خاطر تهمتی که بر من بستهاند،
به پوزشخواهی میآمدند!
نشانههایی بر راه
خانه دوستم را گم کردم،
از عابران نشانی خواستم،
گفتند: «به سمت چپ برو!
پشت سرت چند خبرچین میبینی،
کنار خبرچین اول بایست!
خبرچین دیگری در حال تلهگذاری است
پس از او تا هفت خبرچین بشمار و برو!
سپس بایست!
خانه دوست را
پشتسر خبرچین هشتم خواهی یافت
در انتهای سمت راست»
خداوند
سرکرده خبرچینان را حفظ کناد!
سرزمینهای مسلمانان را غرق در امنیت کرده است،
آی مردم!
آسوده باشید!
از خانههاتان ــ دم به دم ــ
….محافظت میشود
راستی یادم باشد در پایان این شب شعر بگویم که شاعر این شاعرها کیست و مهمتر از همه یادم باشد که ملیت شاعر راهم بگویم٬ ورنه تقدیم شعر به تصمیم گیران کشورم بی آنکه بگویم شاعر این شعرها از کشور همسایه است و حال و هوای شعر هم مربوط به حال و هوای سرد و سخت استبدای آنجاست، کار درستی نیست. حتما میگویم که این شعرهای احمد مطر شاعر مبارز عراقی است که انتشارات سوره وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی با ترجمه عبدالرضا رضایی نیا به عنوان پلاکارد منتشر کرده است.نمیدانم، از این تقدیم لذت خواهند برد?
پس ار شعر و بي ربط با آن :
اطلاعيه دويچه وله براي مسابقه " برترين" وبلاگ ها و توضيح دوستان و تاكيد دگر باره بر اينكه همه با اين واژه برتر درگيريم هنوز و شايدسال هاي دگر چنين نخواهد بود.

نظرها
مسیح جان من می دانم "حسن" شعر شاعر عراقی کجاست؟ بزغاله شده و یا سر از تنش جدا کرده اند و یا به کشورهای همسایه صادر شده است.
سمیه | November 10, 2007 7:34 PM
با درود
همانطور که 1984 اورول فقط برای جامعه انگلیس کاربرد نداشت و جهان شمول شده بود شاکله اصلی کتاب این نویسنده عراقی نیز در این برهوت خمیر شدن کتابها می تواند در سطحی پا یین تر چنین معنا یابد
امیدوارم مشکل خانه حل شده باشد
شاد و مقاوم
یا حق
ابراهیم | November 10, 2007 7:37 PM
شاعرای عراق حرف ندارن. حالا ما این شعرها رو می خونیم و به روح صدام لعنت می فرستیم( مثلا!)
wolf | November 10, 2007 8:26 PM
چی بگم مسیح جان ! باور کن دیگه خسته شدیم از این همه حماقت . از چی بگم ؟ از چی نگم ؟ تو بگو ...
اشکان | November 10, 2007 9:15 PM
«شير و گندم چه شد؟
تأمين مسكن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن داروي بينوايان را به رايگان ميدهد؟
و با عرض پوزش، عاليجناب!
دوست من حسن
چه شد؟»
چه شد مسیح؟
لاله | November 10, 2007 9:27 PM
ديگر كسي از نان سخن نگفت، ديگر كسي از جان سخن نگفت،ديگر كسي به عشق نيتديشيد، ديگر هيچ كس هيچ سخني نگفت، ديگر هيچ كس به هيچ چيز نينديشيد، ديگر هيچ كس، هيچ كس و هيچ چيز، هيچ چيز را....سكوت سرشار شد از نا گفته ها...
ندا | November 11, 2007 12:35 AM
سلام من اکثر مطالبتون رو میخونم و استفاده.
راستش من هم یک مطلب در همین حال و هوا نوشتم خوشحال میشم شما هم اون رو بخونید.
وحید | November 11, 2007 12:38 AM
سلام...مسیح عزیز...این سبک hook بدجوری حرفه ای تر کرده قلمت را.....!"من خواب دیده ام که کسی میآید...من خواب یک ستاره قرمز دیده ام---و پلک چشمم هی می پرد ---و چشمهایم هی جفت میشوند--- و کور شوم---اگر دروغ بگویم---من خواب آن ستاره فرمز را---وقتی که خواب نبوده ام دیده ام---کسی می آید---کسی میآید---کسی دیگر--- کسی بهتر---کسی که مثل هیچکس نیست----......و قدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است---و صورتش ---از صورت امام زمان هم روشن تر است----.....کسی می آید---کسی می آید---کسی که در دلش با ماست---در نفسش با ماست---در صدایش با ماست----کسی که آمدنش را---نمیشود گرفت--و دستبند زد و به زندان انداخت---........و سفره را می اندازد---و نان را قسمت میکند---وپپسی را قسمت میکند---و بتاغ ملی را قسمت میکند---و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند--- و روز اسم نویسی را قسمت میکند--- و نمره مریضخانه را قسمت میکند--- و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند---و سینمای فردین را قسمت میکند---و رختهای دختر سیدجواد را قسمت میکند--- و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند---و سهم ما را هم میدهد---من خواب دیده ام!"فروغ عزیز"
فرجام کمانه | November 11, 2007 12:47 AM
سلام. جالب بود و البته باید اندکی هم تعجب کرد.
رضا مهدوی هزاوه | November 11, 2007 1:12 AM
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
***
بزن باران که دین را دام کردند...
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند!!!
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون...
(بنویس دوست من , بنویس و جهان را دگرگون کن. بنویس که سوز قلمت بغض سرکوب شده ام را تحریک می کند. بنویس که می خواهم فریاد کنم ناگفته هایم را...)
دستانتان پر توان
ارادتمند شما:
الهام متوسل , انگلیس , لیدز
elham | November 11, 2007 3:31 AM
ای کاش باران ببارد...ای کاش باران ببارد...مسیح جان هیوا نتوانسته برایت نظر بگذارد پس من نظرش را برایت نقل قول می کنم: "1 . اعصابم خرد شد . داغون داغون شدم . دلم می خواد فحش بدم .
2 . بیا و این کد شش رقمی رو بردار . می خواستم واسه اون دو تا قبلی هم نظر بدم که هی نوشت : خطا در ارسال
3 . دوباره فریاد می زنم : ای بر پدر و مادرشون لعنت . ( می دونم که این یه تیکه رو خودت سانسور می کنی )"
مهرآئین | November 11, 2007 8:40 AM
اگه اسم شاعر و مليتش را نميدونستيم فكر ميكرديم شاعري براي ما و مملكت استبدادزدهي ما شعر گفته. چقدر نزديكه به حس و حال ما.
علي زنديق | November 11, 2007 9:06 AM
ميتونستي هر كدوم از شعرها را به كسي تقديم كني. مثلا شعر اول تقديم ميشد به سه دانشجوي زنداني پليتكنيك كه بعد از سوال از رئيسجمهور گم شدند. شعر دوم تقديم ميشد به يعقوب يادعلي نويسندهاي كه به خاطر چند داستان كوتاهي كه از ارشاد مجوز انتشار هم داشت محاكمه و زنداني شد و شعر سوم تقديم ميشد به گنجي به ياد شبي كه گنجي به مرخصي آمده بود و ساعت يك بعد از نيمه شب ميرفتيم به خانهاش. راه خانهاش را بلد نبوديم. يادت هست؟ وقتي از عابري پرسيديم گفت مستقيم برويد، از سر خيابان تا جلوي خانهاش ماشينهاي مشكوكي ايستادهاند و روي ديوار خانه گنجي هم نوشته شده «مرگ بر گنجي»
خدا خبرچينان را حفظ كناد!
علي زنديق | November 11, 2007 9:28 AM
...."تنین انداز" یا "طنین انداز"؟! ببخشید ... این ایراد ملا نقطه ای را....!!1
فرجام کمانه | November 11, 2007 12:07 PM
بی نظیر بود بانو
پیدایش می کنم و می خوانمش
ابوذر آذران | November 11, 2007 12:51 PM
عالی بود . دیوونه شدم !
هیوا | November 11, 2007 1:21 PM
مرسي عزيزم. قربونت برم ما تو رو با ماشين، بي ماشين، با دوچرخه با سه چرخه همه جور مي خوايم مسيح جونم
ميترا خلعتبري | November 11, 2007 4:29 PM
تو كه ديگه نبايد نگران شير و گندم و مسكن و شغل باشي! ظاهرا و باطنا! مشخصه كه فعلا تو سرزمين دوست داره بهت خوش مي گذره!.نگران مردم اين سرزمين هم نباش چون امثال تو رو براي سخنگويي به اندازه پشيزي هم لازم ندارند!
مصطفي | November 11, 2007 4:48 PM
احمدی نژاد در افاضاتی که اخیرا فرمو ده اند گفته اند " کسانی که دولت را مسخره می کنند از بزغاله هم کمتر می فهمند."می بینید؟این ادبیات رییس جمهور کشوری با 7 هزار سال تاریخ تمدن است. خوب مشخص است که تمام برخوردهای این حضرات با منتقدان محصول این تفکر است که اینها همه مردم را بزغاله می دانند و خود را عقل کل..............
Tara | November 11, 2007 5:34 PM
" اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه..."
alaleh | November 11, 2007 5:40 PM
سلام مسیح نازنین
چقدر شعرها به حال و هوای اینجا نزدیکه مخصوصا شعر اول.روزگار غریبیه.
امیدوارم مشکل خونه هم زودتر حل شه.
خوب باشی :)
ثمین | November 11, 2007 6:20 PM
مسیح چرا بچه ها انقد تکیده شدن ؟ کامنتاشون عین ناله شده ... بابا بی خیال .. اینجوری مگه چشه ؟ مگه الان چی کم داریم ؟ اگه مثل آمریکا بود خوب بود مثلا ؟ که بزرگترین دغدغه مون بشه اینکه "خودروی دوگانه سوز برونیم یا اتانولی ؟" ؟؟؟؟ یکم خسته کننده نیست ؟ بابا همین جارو بچسبید ..کلی سوژه هست اینجا...شکنجه داریم ، زندان داریم ، سرباز فراری داریم (اینجارو خندم گرفت جدا) فقر و فلاکت داریم (نمی دونین تو فقر چه شیرینی هایی هست)..باتوم بازی داریم ...مقنعه بازی داریم... تورم داریم ..این همه اسبای بازی هست اینجا ... بازم نق می زنین ؟ ......
رضا عظيمي | November 11, 2007 6:43 PM
راستي با اي اخبار جديد سايت فردا ، در مقاله امروز اعتماد ملي ، يك عدد بزغاله كشف شد:
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=49902
آن لاين | November 11, 2007 6:55 PM
سلام خواهر. شما هم به جنبش ضد جنگ می پیوندید یا نه؟لطفا شما هم اطلاع رسانی فرمائید تا دوستان همه بیایند.در این حرفها منتظرم.
داود روشنی | November 11, 2007 7:20 PM
حتما به ما سر بزن
روزبه علمداری | November 11, 2007 9:27 PM
روزي از مقابل رستوراني كه تعدادي ميز و صندلي هم درپياده رو گذاشته بود رد ميشدم. چشمم به سگ تنومندي افتاد كه درپياده رو لميده بود. اين نوع سگها از نژاد سگهاي بسياردرنده هستند و بجز با صاحب خودشون باكس ديگري دوستي نمي كنند. ولي اين سگ برعكس هم نژاداي خودش داشت با رهگذران خوش وبش ميكرد وبا اونا دست ميداد وبراشون دم تكون ميداد. ازديدن اون صحنه بفكر فرو رفتم كه چگونه سگي به اون درندگي دراثر زندگي درميان آدميان خصوصيات انساني بخود ميگيره ونسبت به اونها ابراز دوستي ومودت ميكنه ولي عده اي انسان نما و بظاهر داراي صورت انساني، چگونه داراي سيرت شيطاني وخصلت پليدانه هستند. ياد اين بيت از يكي از شعراي فارسي افتادم: ‹‹ پسر نوح بابدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد.....سگ اصحاب كهف بامردم نشست ومردم شد ›› به خود گفتم كه پس درايران خودمون هم سگها درزمانهاي قديم دراثرزيستن ومعاشرت بامردم، خوي انساني كسب ميكردند وبه يك انسان واقعي بدل ميشدند. حال از خودم ميپرسم كه عده اي از ماراچه شده است كه درحاليكه هفت هزارسال سابقه تمدن بشري را داريم يدك ميكشيم، هنوز از خصوصيات پليدوشيطاني برخورداريم وهنوز بخاطر شندرغاز ناچيز اين چنين ظلم وستم به هموطنان خودمون مي كنيم. اينها كي هستند؟ بازماندگان همون اعراب بياباني هستن كه عمر 1400 سال پيش كوچ دادشون وروانه ايران كرد؟ بازماندگان همون انيرانها هستن كه فردوسي هم از دست اونا شكايت ميكرد؟ آخه بابا اون مخلوق هم اكنون متمدن شدن و ادعاي بشر بودن دارند. پس چرا ماداريم پس ميريم واين چنين روزگار را برهمنوع وهموطن خودمون سياه مي كنيم؟ چه كسي به اينا اجازه داده تاراجع به دگران قضاوت كنند؟ اين آقايان علماء كجا بودند موقعي كه مستراح مساجد پراز گه وكثافت بود ومردم آفتابه هائي رو كه تهشون گهي بود تادسته درحوض مساجد فرو ميكردندو آب حوض رو آلوده به گه ميكردند وديگران هم كنارحوض نشسته ودست نماز ميگرفتند و باآب حوض سروصورت خوشون رو مي شستند وهمون آب رو دردهان قرقره ميكردند!!!! حالا از بركت قيام مردم برعليه دستگاه ظلم پهلوي، اينا شدن علماء وبقيه مردم شدن سفهاء!!!! من بدرستي يادمه كه درزمان ما دركتاب شرعيات كه درمدارس تدريس ميكردند، دركتاب شرعيات تآكيد شده بود كه اگر آب درحفره اي به عمق سه وجب وچهارانگشت باشه، آب كر هست وبااون آب ميشه وضو گرفت وخودرا پاكيزه كرد. هيچ كسي هم ازميان علماء اعتراضي نميكرد كه بابا اون آب كر ممكنه پراز باكتري وميكرب ومرض وكثافت باشه ومصرف كننده رو مبتلا به امراض عفوني ودردهاي بي درمون بكنه. آخه آدم چقدر ساكت بمونه ودم نزنه؟! انقدر مردم آزاري نكنين. انقدر بمردم فشار نيارين. شماها بجاي مسلمون كردن مردم دارين همه رو كافر وخارج ازدين مي كنين. اين نشد رسم مروت وانسانيت. عجب داستانيه؟!
علي كبيري | November 12, 2007 12:35 AM
سلام
دعوت برای هوای زندان
مهدی مهرپویان | November 12, 2007 12:51 AM
نمي دانم اگر قرار بود تمام خبرنگاران مثل مسيح با شرايط برخورد كنند چه مي شد؟
مسيح زندگي خالي نيست...
هاشم حكمه | November 12, 2007 2:17 AM
این شعر ها عالی اند.. امیدوارم کتاب توقیف نشه تا خونده بشه.
دنیا راد | November 12, 2007 2:30 AM
آقاي هاشم حكمه!
تفاوت شاملو و سهراب در همين بود كه وقتي جوي خون تو خيابون راه مي افتاد سهراب مي گفت : آب را گل نكنيم اما اگه دروازه هاي بهشت هم به روي شاملو باز مي شد اين شاعر مي گفت: ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روي من باز نگشاييد...حالا اينجا اگر حال و هواش به حال و هواي "زندگي خالي نيست و تا شقايق هست زندگي بايد كرد" شبيه نيست گناه از كيه؟
يعني بايد همه مثل سهراب نگاه كنن وگرنه اوضاع خبرنگاري خيطه.
علي | November 12, 2007 4:19 AM
اشكم جاري شد..عجب قلمي داري...بارها خوندم و هاي هاي گريه كردم...چه مي كني با يه تكه كاغذ سفيد ...حقايق مثل تيغي برنده چطور آدم را صد تكه مي كند...
الهام | November 12, 2007 11:32 AM
سرپرست فرمانداري مهريز يزد ، از تحقق نيافتن وعده رييس جمهور مبني بر راه اندازي آموزشكده فني در اين شهرستان انتقاد كرد . " محمد علي آقايي "روز دوشنبه افزود، دكتر احمدي نژاد در سفر خود به اين شهرستان و در جمع مردم منطقه ، قول پيگيري احداث اين آموزشكده را داد . وي اضافه كرد، يكي از تعهدات اصلي آموزشي مصوبات استاني مربوط به مهريز، صدور مجوز و پيگيري احداث و تجهيز اين مركز است . آقايي اظهار داشت، علي رغم قول داده شده دراجتماع بزرگ مردم و تصويب شدن آن ، تاكنون هيچگونه اقدام مناسبي صورت نگرفته است . سرپرست فرمانداري مهريز تصريحكرد، دراين خصوص از سوي فرمانداري و آموزش و پرورش منطقه ، مكاتبات متعددي با مسوولان امر در مركز و استان شده و دليل قانع كننده اي براي عدم اين همكاري در صدور مجوز و همراهي براي راه اندازي اين مركز دريافت نشده است . آقايي خاطرنشان كرد، تحقق نيافتن اين وعده روشن و خواسته برحق مردم منطقه ، موجب بروز برخي نارضايتي ها بين شهروندان شده است . وي گفت، وجود چهار هنرستان دخترانه و پسرانه با 800 نفر هنرجو و 25 سال سابقه نشان مي دهد كه ادامه تحصيل اين افراد نياز ضروري به مركز آموزشكده فني دارد . آقايي يادآور شد، سال گذشته بيش از يكصد هنرجوي مهريزي در رشته هاي مختلف فني پذيرفته شدند كه تعدادي از آنان به دليل نبود آموزشكده در منطقه ، مسافت زياد و عدم تكمن مالي ، از ادامه تحصيل بازماندند . وي گفت، اين از عدالت و انصاف دور است كه اكثر مناطق استان داراي اين مركز مهم آموزشي باشد و مهريز با همه ظرفيتها فاقد آن باشد . سرپرست فرمانداري مهريز از دولت و رييس جمهور خواست، اين موضوع را بررسي و دستور مناسب براي راه اندازي يك واحد آموزشكده فني در اين شهرستان را صادر نمايند . شهرستان مهريز با 50 هزار نفر جمعيت در 30 كيلومتري جنوب شهر يزد قرار دارد
محمود | November 12, 2007 11:34 AM
سایت عباس عبدی ، سر13 آبان سرجمع کامنت دو سه نفر سانسور شد یکیش من بودم ...(اونم بیچاره آقای عبدی به خاطر همون دوسه تا سانسور که بجا هم بود آبروشو بردیم ) ..حالا می گفتیم اون حاج عباس خودمونه... نگو مسیحم یاد گرفته جدیدا قیچی شونه گرفته دستش کامنتا رو مدل آلمانی میزنه ! دمت گرم دیگه آبجی ... باشه !
شوخی کردم ..این شرو ورهای مارو بالا پایینشو نزنی بدتر آبروی خودمون میره . همون بهتر میزنی . بازم دمت گرم.
راستی ، یه دفتر 40 برگ خریدم تو وردپرس ، ماه ! البته فعلا چیز خاصی ننوشتم ، یعنی نمی دونم وبلاگ نویسی رو چه جوری شروع می کنن ، اگه مثلا اول بسم الله بردارم یه مطلب نقادانه تند بنویسم نمی گن : تند نرو بچه ، پیاده شو با هم بریم ؟ اصلا نمی دونم.
خونه چی شد ؟ کم می نویسی ، نکنه درگیر خونه ای هنوز ؟ هر مشکلی داری اینجا بگو ، محرم نیستیم ولی غریبه هم نیستیم.
درمورد مسابقه دویچه وله ، به نظرم مثل این می مونه که بگیم بکهام برتره یا شوماخر ؟ هر کدوم تو یه فاز جداگانه هستند..اینجا رو حتی با جمهور هم نمیشه مقایسه کرد چه برسه بقیه وبلاگ ها. بین وبلاگ های منتقد شاید از همه بهتر باشی، اونم شاید چون دلیل خیلی از این انتخاب ها ، سابقه کاریته ، به این فکر کرده بودی ؟ بیشتر مخاطبین تو که وبلاگت رو سر زبونا انداختن همکارات بودن ، درسته ؟ شاید الان یه دانشجو داره تو وبلاگش خیلی بهتر می نویسه، کسی هم ازش خبر نداره. وبلاگ مهاجرانی بازدید کننده داره چون مهاجرانیه ، وگرنه خیلی موقع ها چه از لحاظ کیفیت و چه کمیت دربرابر خیلی های دیگه که آمار بازدید پایین تری دارن حرفی واسه گفتن نداره. پس همون شاید یکی از بهترین ها اونم فقط تو دسته منتقدین باشی. :-)
(یعنی میشه یه روز من تو رو 100% قبول داشته باشم؟ وای ..خدا نیاره اون روزو)
رضا عظيمي | November 12, 2007 7:33 PM
بد نمك مي زني به زخم...
شيرين ناز | November 12, 2007 9:07 PM
درودی بی پایان،کتاب تاج خار شما را دیر زمانی است که خوانده ام... ما در حال طی کردن یک سیر تاریخی هستیم و زمانی این چرخه کامل خواهد شد که فلسه آینه وار بودن دموکراسی را درک کنیم دست کم غشر میانه جامعه این نکته را درک کند... همیشه آرزومند شادی و تندرستی شما هستم
فرید شولیزاده | November 13, 2007 12:02 AM
آقای شمس الواعظین چه کسی طایفه ی بی سواد شما را نخبه خطاب کرده ا (سیاسی)
MORADIAN | November 13, 2007 9:33 AM
خواهر سلام
مانده نباشى.خانه چهاردهم را پيدا كردى؟بگو ببينم اين دفعه چه آتشى سوزاندى كه صاحبخانه انگليسى (احتمالاً پيرزنى كه با توصيفات تو مى تواند يك شخصيت بين المللى يا ملى شود)تحمل نكرد؟
صالح | November 13, 2007 4:39 PM
دوست عزیز سلام
به علت علاقه اکثر وبلاگ نویسان تخصصی ، به راه اندازی وبلاگی با نام اختصاصی خود و بدون اجبار در داشتن نام دامنه هایی مانند blogfa , persianblog و غیره ، همچنین داشتن ایمیل با پسوند سایت اختصاصی خود، شرکت Big Robo سرویس جدید" سایت در قالب وبلاگ " را ارائه نموده است.
برای دریافت اطلاعات کاملتر و تصمیم گیری بهتر به لینک زیر مراجعه نمائید:
http://blog.bigrobo.com
و یا با شماره تلفن 77510844 (021 ) تماس بگیرید.
شرکت نرم افزاری بیگ روبو | November 13, 2007 6:19 PM
mesle hamishe alie bod masih jan
in chnad post akharetun ra khundam, dar morede in sher ham besiyar jaleb bod, raftam iran mikharam ta taghif nashodeh ;)
khuneh ok shod ya na?
khundane nazarat va vakoneshhaee nesbat be gozareshun ra ham khundam,,,kami harfeshon manteghi bod,ama khode man ham gahi ghati mikonam ke che vakoneshi neshon bedam ama khob jaygahe shodam baes mishe ke tasmimgiri va nazarate shoma zire zarabin bashe
shad bashi va sarfaraz
reza | November 14, 2007 6:28 AM
اصولا سیاست چیز گندو بی رحمیه برا همین هم هیچ وقت ازش خوشم نیومده ....میودنی که همیشه ازش میترسیدم بهت هم میگفتم که میترسم الانم همین طورم وقتی اسمش میاد حالم ار خودم و همه چی به هم میخوره چون این لجن لعنتی همه موجودیت ادم آزاد رو زی سوال میبره
یار دبستانی تو | November 15, 2007 1:02 AM
سلام خیلی دست نوشته های خوبی دارید
البته هنوز همه رو نخوندم
خسته نباشید
تندیس ماه | November 15, 2007 2:32 PM
ا سلام
به سفارش يك دوست سري به وبلاگت زدم و نوشته هات رو خوندم از شكل نگارشت لذت بردم و خوشحال ميشم اگه كتابي يا نوشته هاي ديگه اي هم داري بخونم.در ضمن در مورد كلاف بايد بگم در فارسي هم به اون كلاف ميگن موفق باشي با اين تفاوت كه به جاي زير روي كلمه ك زبر ميگيره
pasookh:
mamnoonam dooste aziz
entesharate resanesh tamas begirid ketabam ro behetoon moarrefi mikonan:
02177530536.
saman | November 15, 2007 3:56 PM
سلام
باور کن فقط دو خط اولش را خوندم
جان این یزدی کوتاه بنویس وقت بشه بخونی
سرحال باشی
بای
زمان زاده | November 15, 2007 5:26 PM
بنام حق
احمدی نژاد به بحرین می رود؟!
احمدی نژاد، بخاطر ایران و ایرانی، به بحرین نخواهد رفت
پس از آنکه در اردیبهشت سال 1383 سید محمد خاتمی، در لباس ریاست جمهوری ایران، و با پرچم گفتگوی تمدنها، با شیخ حمد بن عیسی آل خلیفه، پادشاه بحرین در منامه دیدار و گفتگو کرد، اینک پس از تغییر ادبیات سیاسی در کشور، و محکومیت سیاست های گذشته هاشمی و خاتمی توسط احمدی نژاد، بنا به گزارش دفتر امور رسانه های ریاست جمهوری، دکتر محمود احمدی نژاد نیز در راس هیاتی عالی رتبه و با هدف گسترش مناسبات همه جانبه ایران و بحرین، به کشور هفتصد هزار نفر جمعیتی بحرین که با 700 کیلومتر مربع مساحت، از کوچکترین استان ایران هم کوچکتر است سفر می کند، تا همچون خاتمی، بدون توجه به موقعیت ایران و بحرین در تاریخ و جهان، با شیخ حمد بن عیسی آل خلیفه، پادشاه بحرین دیدار و گفتگو کرده و یادداشت تفاهم و همکاری امضاء و مبادله کند.
آیا وزن سیاسی پادشاه بحرین که هم وزن استانداران ایران هم نیست، تا آن حد است که رئیس جمهور کشور هفتاد میلیونی ایران، با او در منامه به گفتگو و تبادل نظر بنشیند؟! متاسفانه اینگونه حرکت ها که از زمان ریاست جمهوری خاتمی شروع و توسط احمدی نژاد ادامه داده شده، باعث ایجاد توهم قدرتمداری در مسئولان پادشاهی بحرین و امیرنشین های حوزه خلیج فارس گشته و می شود، آنقدر که ولیعهد بحرین نیز بخود اجازه می دهد تا ایران را نصیحت و تهدید نماید.
بحرین که مقامات و ماموران «انگلیسی» تعیین کننده سیاست خارجی و برخی از سیاست های داخلی در این کشور بوده و هستند، یکی از اعضاء اتحادیه عرب و شورای همکاری خلیج فارس و متحد استراتژیک آمریکا می باشد، که مرکز ناوگان پنجم نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا در آن قرار دارد، و حال ایران ثروتمند و مستقلی که در آستانه هسته ای شدن است، با بحرین تحت سلطه انگلیس و آمریکا و عربستان، چه رابطه ای می تواند داشته باشد؟!
بحرین که سال 1336 استان چهاردهم ایران بوده است، و سال 1971 میلادی، در زمان نخست وزیری هویدا و پادشاهی محمد رضا پهلوی، با طرح همه پرسی مجهولی که در راستای سیاست های استعماری آمریکا و انگلیس ، و همراه با اعطای لقب ژاندرم خلیج فارس به محمد رضا پهلوی بود، از ایران جدا و بظاهر مستقل گشت، اینک دوباره باز میزبان رئیس جمهوری از ایران است، و اما رئیس جمهور ایران تاریخی، با چه نگاه و دیدگاهی به بحرین سفر می کند؟! آیا بحرین را همچنان استانی از استانهای ایران می بیند؟! یا کشور قدرتمند و توانمندی در حد ایران؟!
باشد که احمدی نژاد، رئیس جمهور ایران، بخاطر تاریخ و ایران و فردا و غیرت ایرانی، به بحرین نرود، و بجای خود استاندار بوشهر یا هرمزگان و خوزستان را بدیدار پادشاه بحرین بفرستد؟! و اما آیا این ممکن است؟!
http://iranemaan.blogfa.com /
شوق | November 16, 2007 12:04 PM
خسته نباشید..مطالب عمیقی بود...راستی از عسلویه چه می دانید..
واقعیتهای عسلویه از زبان مردم عسلویه
با تبادل لینک موافقید؟؟
اندیشه ورز برنا | November 16, 2007 12:11 PM
kojayi to dokhtar?chera khabari azat nist?chera neminevisi?
sahar | November 16, 2007 6:34 PM
در نيست راه نيست ،شب نيست ماه نيست ،نه روز و نه آفتاب ،براستي ما در كجاي زمان ايستاده ايم.......
هيچكس با هيچكس سخن نميگويد كه سكوت به هزار زبان در سخن است......
در مردگان خويش نظر ميبنديم با طرح خنده اي و نوبت خويش را انتظار ميكشيم بي هيچ خنده اي
كيا | December 3, 2007 8:37 AM
سلام ميح جان منم مثل تو مسيح هستم تا امروز خودم رو تنها فرض ميكردم اما از امروز از داشتن يه مسيح ديگه به خودم تبريك ميگم راستي چرا ديگه كسي از نان و باران حرفي نميزنه چرا كسي مستي به اين در نميزنه
masih | January 14, 2008 12:07 PM
با درود و سلام
بقول سهراب: چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
-------
شاد باشی گرامی
نادر | March 13, 2008 2:07 AM